ادبیات مدرن, نقد کتاب

چیده شدن شاخه های زندگی

نام اثر: هرس

نویسنده: نسیم مرعشی

ناشر: چشمه

تعداد صفحات: ۱۸۵

هرس دومین رمان نسیم مرعشی است. رمانی پر از آشوب های ناتمام. مرعشی در دومین رمان خود، داستان مادران و پدرانی را روایت می­کند که در تاریخ گم شده­اند. آنان که جنگ هنوز هم برایشان ادامه دارد و هر روز ترکشی تازه از تن خود بیرون می­آورند .

داستان روایت کننده مردی است به نام رسول که در کش و قوس­های جنگ، روح همسرش مخدوش می­گردد و در سال­های بعد از جنگ، در پی همسرِ اکنون گم شده­اش می­گردد و در نهایت او را در مکانی عجیب و پر قصه (شما بخوانید غصه) پیدا می­کند. مرعشی در این کتاب، بار دیگر توانایی قلمش را به رخ مخاطب می­کشد و توصیفات دست اول و بدیع خود را، برای او به نمایش می­گذارد. داستان ظرافت­های چشم­گیری دارد و تعلیق­های گاه و بی­گاهش، نفس خواننده را به شماره می­اندازد.

جایی خواندم که مرثیه­سرایی در ادبیات ایران همیشه خریدار داشته و ذکر مصیبت، خوراک مردم ایران در همه اعصار بوده است. اجازه بدهید که مخالفت خودم را از همین تریبون اعلام کنم. انتخاب آدم­ها در مواجهه با مصیبت­ها گاه فرار از آن است و گاه ایستادن در مقابل آن. نحوه ی روایت این داستان، تا اندازه­ای بلیغ و روان است که آدمی متعهد می­شود که به پای غم تک تک جملات این کتاب بماند و روحش مچاله شود.

انتخاب نام کتاب بسیار هوشمندانه است. هرس … هرس نماد جنگی است که می­آید و زندگی­های بی­شماری را هرس می­کند.

از دیگر ویژگی­های کتاب استفاده موثر از گویش و لهجه مردم جنوب است. کلمات به قدری با آهنگ و به جا نگاشته شده­اند که صدای حرف زدن کاراکترهای داستان در گوشت می­پیچد و زنگ می­زند. همچنین این اثر تصویر سازی­های قوی از محیط و جغرافیایی که داستان در آن ارائه می­دهد. به گونه­ای که هرکس که به این مناطق رفته باشد و هرکس که تا به امروز پایش را آنجا نگذاشته باشد، تمام صحنه­های روایت شده در داستان برایش تداعی می­شود و حس قدم زدن در بیقوله­ای خاک گرفته­، چشمانش را می­سوزاند. مثلا در جایی از داستان، رسول میان طوفانی از شن گام بر می­دارد و آنقدر بیان نویسنده قوی است که مخاطب گرد و خاک­ها را در حلق خود احساس میکند و ممکن است به سرفه بیفتد.

خَشی از کتاب

«نوال شب‌هایی که بی‌خواب می‌شد، شب‌های زیادی که بی‌خواب می‌شد، گوسفندها را نمی‌شمرد تا خوابش ببرد، مردهای مرده‌ی خرمشهر را می‌شمرد. از کس‌‌ و‌ کار خودش شروع می‌کرد، از پسرش و آقاش و پسر عموهایش که قبل از پسرش و آقاش طوری مرده بودند که هیچ تکه‌ی درشتی ازشان نمانده بود، بعد می‌رسید به همسایه‌ها، بعد همبازی‌های بچگی، بعد همشهری‌ها، بعد آن‌هایی که در تلویزیون و حجله‌های سر خیابان و روی سنگ‌قبرهای جنت‌آباد دیده بود و اسم و صورت‌ها‌شان یادش نرفته بود.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *